تبليغاتX
آلاچيق

آلاچيق

 

راز دوم

 

از قدرتت مایه بذار و به قدرت دیگران تکیه نکن. استعداد های خوت رو پرورش بده و به استعدادهای دیگران غبطه نخور.


 

نوشته شده توسط صبا(گلي) در ساعت موضوع | لینک ثابت


رازهای همگانی

 

کتابی می خوندم که خیلی جالب بود برام. فکر کردم ابنجا بنویسم تا شما هم استفاده کنید ازش.

تو این کتاب برای هر روز از ماه، گفتار کوتاهی پیشنهاد شده که می خوام هر روز یکی از اونا رو براتون بنویسم.

هر کدوم از این گفتار رو  هر روز، چند بار تکرار کنید. دفعه اول با صدای بلند، بعد آروم تر، بعد به صورت زمزمه و در آخر تو فکرتون تکرارش کنید تا کلمات با عمق بیشتری جذب ضمیر ناخود آگاهتون بشن.

برای من که مأثر بود...

 

راز اوّل

 

با خودت صادق باش و نگران آنچه که دیگران درباره ات فکر میکنن نباش. تعریفی رو که اونا از تو دارن نپذیر، خودت، خودت را تعریف کن.


 

نوشته شده توسط صبا(گلي) در ساعت موضوع | لینک ثابت


یلدای انتظار

 

شب

 

همه دنبال تو؛

 

من

 

بی تو به دنبال شب؛

 

تا شاید

 

شب را بگیرم نشانی از تو!!

 

صدایت...

آواز شب را می ماند

 

نگاهت...

نور ستارگان را

 

کلامت...

آرامش شب را

 

حظورت...

درخشش ماه را

 

نبودت...

غم یلدا را

 

صدایت

 

نگاهت

 

کلامت

 

حظورت را فریاد می کشم ،

 

در نبودت

 

باز آ

...

 


 

نوشته شده توسط صبا(گلي) در ساعت موضوع | لینک ثابت


افق ِ تو

 

شب پُر از خواهش بود

و عریان بود

پکیر گرم افق!

پیدا بود در زبانه آتش؛

- آشارتر از هر پیدایی-

آتش وجودم

که پُر از خواهش بود..


 

نوشته شده توسط صبا(گلي) در ساعت موضوع | لینک ثابت


پس از باران

 

آسمان که ابری شد

هیچ کس به آفتابگردان گم شده نگفت

کِی لال می شود؛

هیچ کس نگفت

کِی باید سر در بیاورد از آب،

نهنگی که دل نمیکند از اعماق،

تا نفهمد کنار کدام ستاره بود که دریایی شد!!

خورشید که جز شکافی کوچک

چیزی نمی خواهد از آسمان گرفته؛

آنقدر که دست مهربانش را بر شانه آفتابگردان بزند..

آنقدر که نهنگ دوباره آفتابی شود..

می ترسم

این نهنگ سرگردان

جایی از آب درآید، که نباید!.!

می ترسم

این آفتابگردان دَر به دَر

سر به زیر بمیرد...!

به من بگو کجای دنیای زیباست

که چشم دیدن باران را ندارم؟؟!


 

نوشته شده توسط صبا(گلي) در ساعت موضوع | لینک ثابت


......چشمها را شستم......

 

زندگی عین خودِ ماست، از زندگی به کجا می توان گریخت؟ تمنای گریز از زندگی، تلاشی است از سر زبونی. گریز از زندگی گریز ازخداست. به کجا می توان گریخت که خدا نباشد؟

 

زندگی را گریزی نیست. ما همه پاره تن زندگی هستیم. زندگی در رگ های ما جاری است و در سینه ما می تپد.

 

                     زندگی را زندگی کن...

 

مرگ قله زندگی است. اگر زندگی را به تمامی زیسته باشی آنگاه، زیستن تو، رستن تو و حتی مرگ تو نیز پرواز است..!


 

نوشته شده توسط صبا(گلي) در ساعت موضوع | لینک ثابت


عبور سبز

 

چراغ سبز است.

وسوسه عبور رهایم نمی کند.

نیم خیز مانده ام،

نگاهم به چراغ،

هنوز سبز است!.

عبور، نباید

ماندن را باید !!

می دانم...

خوب می دانم

چراغ های سبز دیگری در حاشیه خیابان خواهم دید:

که تماشا می طلبند..!

همان ها که زیر آفتاب، سایه روشنی دارند

همان ها که در کنار خیابان روییده اند (درختان حاشیه خیابان)

- درخت، درخت است

حتی اگر حریر سیاهی از دوده های چهار راه

بر تن داشته باشند -

من اینجا هستم

پشت چراغ سبز...

راست گفتی:

"گاهی آغازی وجود ندارد"

پایان خود آغازی است؛

به ماندن

یا شاید عبور.!.


 

نوشته شده توسط صبا(گلي) در ساعت موضوع | لینک ثابت


 

           

 

             سقوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووط

 

حسی مثل خوردن شراب،

                                گرم،

                                       آغازی بر پایان

 

                 سقوووووووووووووووووووووط

 

                 سقووووووووووووووووووووووووووووووط

 

                 سقووووووووووووووووووووووووووووووووووطططط

 

 


 

نوشته شده توسط صبا(گلي) در ساعت موضوع | لینک ثابت


تو............ آغازی بر تاریخ...........

 

تو آرامش منی

امنیت جان و تنم

نگاهت دلم را عریان می کند

می سوزاندش در تب عشق

گاه پروازش میدهی

و گاه اسیرش می کنی

حضورت تاریخ آغازی است

به التیامم!!

انتظار آمدنت:

لذّت نوشیدن چای داغ

بوسه ات:

طعمی دلبرانه

صدایت:

موسیقی زبان دلم...

می توانی بلند بنوازیش،

گرم و مغرور!

می توانی آرام بخوانیش،

ملایم و نوازشگر!

قلبم

خانه تو..

وجودم

عشق تو..

مستیم

از آنِ تو..

می توانی بر بادش دهی

می توانی آبادش کنی

این من

این تو


 

نوشته شده توسط صبا(گلي) در ساعت موضوع | لینک ثابت


ما آدم ها......!...

 

آدم ها حصار می سازند!

به دور باغ ها،

به دور خانه ها،

به دور خودشان،

به دور قلبشان..

به دور همه چیز

همه چیز..!

آدم ها جصار می سازند؛ 

وبعد

فرار می کنند از حصاری که تمام عمر مشغول ساختنش بودند!

خرابش می کنند!!

حصار می سازند تا زندگی کنند(؟!)

خراب می کنند تا زندگی کنند(!؟)

- موجودات عجیب هستیم ما آدم ها -

خرابش می کنند و خوشحاند که رها هستند!!!!!!!!

جای حصار امّا هنوز باقی است؛

دیده می شود،

می سوزد...

ما آدم ها.!!


 

نوشته شده توسط صبا(گلي) در ساعت موضوع | لینک ثابت