تبليغاتX
آلاچيق

آلاچيق

 

نقاش طبیعت یک تابلوی رنگارنگ و یک منظره زیبا را آفریده است. شاید بتوان این تابلوی بزرگ را چهار قسمت کرد، چهار فصل. بهار، تابستان، پاییز و زمستان که اگر هر کدام را زیبا بگوییم دروغ نیست.

بهار با شکوفه های سفید ، تابستان با سبزی درختان، پاییز با زردی برگها و زمستان با سفیدی کوه ها.هر کدام یک رنگ، یک زیبایی، یک تابلو، یک منظره و یک احساس. این احساس باعث علاقه هر کس به فصلی شده است. این احساس شاید یک یادآوری باشد یا یک خاطره. یادآوری تولد یا مرگ، وصل یا جدایی، بودن یا نبودن، ماندن یا رفتن، شاید هم خاطره ای از یک آشنای قدیمی و برای من این حس در سرما و سفیدی زمستان است. سرمایی دوست داشتنی و سفیدی چشم نواز.

آخرین ماه از آخرین فصل سال آغاز یک احساس شیرین بود. حالا هر سال با شروع زمستان با دیدن اولین برف و با احساس اولین روز سوز سرما در دلم آتشی روشن می شود که وجودم را گرم می کند، آتشی که برای روشن ماندن نه نیاز به قطع درختی دارد نه ایجاد زخمی در دل زمین. در زمستان خورشید سرد است، نورش کم رنگ است و آسمان بیشتر اوقات تیره است، ابرها دل آسمان را پر کرده اند و چشمانش را بارانی. گاهی قطره های اشک آسمان از سردی و بی مهری منجمد می شوند آن وقت آسمان گلوله های یخی می گرید. وقتی یک روز صبح پنجره را باز میکنی می بینی شاخه های درختان سفید شده زمین لباس سفید به تن کرده و آفتاب هر چند ضعیف می تابد آن وقت است که نمی دانی زمین و آسمان خوشحالند یا دلگیر و این تردید زیبا ترین حس در زمستان است.

 


 

نوشته شده توسط صبا(گلي) در ساعت موضوع | لینک ثابت


 راز چهارم

 

بزرگ ترین شفا بخش، عشق است!


 

نوشته شده توسط صبا(گلي) در ساعت موضوع | لینک ثابت


 

 

راز سوم

 

حتی گردابی از افکار ناراحت کننده، با شوخ طبعی و خنده ای از ته دل، از بین خواهد رفت.


 

نوشته شده توسط صبا(گلي) در ساعت موضوع | لینک ثابت


 

راز دوم

 

از قدرتت مایه بذار و به قدرت دیگران تکیه نکن. استعداد های خوت رو پرورش بده و به استعدادهای دیگران غبطه نخور.


 

نوشته شده توسط صبا(گلي) در ساعت موضوع | لینک ثابت


رازهای همگانی

 

کتابی می خوندم که خیلی جالب بود برام. فکر کردم ابنجا بنویسم تا شما هم استفاده کنید ازش.

تو این کتاب برای هر روز از ماه، گفتار کوتاهی پیشنهاد شده که می خوام هر روز یکی از اونا رو براتون بنویسم.

هر کدوم از این گفتار رو  هر روز، چند بار تکرار کنید. دفعه اول با صدای بلند، بعد آروم تر، بعد به صورت زمزمه و در آخر تو فکرتون تکرارش کنید تا کلمات با عمق بیشتری جذب ضمیر ناخود آگاهتون بشن.

برای من که مأثر بود...

 

راز اوّل

 

با خودت صادق باش و نگران آنچه که دیگران درباره ات فکر میکنن نباش. تعریفی رو که اونا از تو دارن نپذیر، خودت، خودت را تعریف کن.


 

نوشته شده توسط صبا(گلي) در ساعت موضوع | لینک ثابت


یلدای انتظار

 

شب

 

همه دنبال تو؛

 

من

 

بی تو به دنبال شب؛

 

تا شاید

 

شب را بگیرم نشانی از تو!!

 

صدایت...

آواز شب را می ماند

 

نگاهت...

نور ستارگان را

 

کلامت...

آرامش شب را

 

حظورت...

درخشش ماه را

 

نبودت...

غم یلدا را

 

صدایت

 

نگاهت

 

کلامت

 

حظورت را فریاد می کشم ،

 

در نبودت

 

باز آ

...

 


 

نوشته شده توسط صبا(گلي) در ساعت موضوع | لینک ثابت


افق ِ تو

 

شب پُر از خواهش بود

و عریان بود

پکیر گرم افق!

پیدا بود در زبانه آتش؛

- آشارتر از هر پیدایی-

آتش وجودم

که پُر از خواهش بود..


 

نوشته شده توسط صبا(گلي) در ساعت موضوع | لینک ثابت


پس از باران

 

آسمان که ابری شد

هیچ کس به آفتابگردان گم شده نگفت

کِی لال می شود؛

هیچ کس نگفت

کِی باید سر در بیاورد از آب،

نهنگی که دل نمیکند از اعماق،

تا نفهمد کنار کدام ستاره بود که دریایی شد!!

خورشید که جز شکافی کوچک

چیزی نمی خواهد از آسمان گرفته؛

آنقدر که دست مهربانش را بر شانه آفتابگردان بزند..

آنقدر که نهنگ دوباره آفتابی شود..

می ترسم

این نهنگ سرگردان

جایی از آب درآید، که نباید!.!

می ترسم

این آفتابگردان دَر به دَر

سر به زیر بمیرد...!

به من بگو کجای دنیای زیباست

که چشم دیدن باران را ندارم؟؟!


 

نوشته شده توسط صبا(گلي) در ساعت موضوع | لینک ثابت


......چشمها را شستم......

 

زندگی عین خودِ ماست، از زندگی به کجا می توان گریخت؟ تمنای گریز از زندگی، تلاشی است از سر زبونی. گریز از زندگی گریز ازخداست. به کجا می توان گریخت که خدا نباشد؟

 

زندگی را گریزی نیست. ما همه پاره تن زندگی هستیم. زندگی در رگ های ما جاری است و در سینه ما می تپد.

 

                     زندگی را زندگی کن...

 

مرگ قله زندگی است. اگر زندگی را به تمامی زیسته باشی آنگاه، زیستن تو، رستن تو و حتی مرگ تو نیز پرواز است..!


 

نوشته شده توسط صبا(گلي) در ساعت موضوع | لینک ثابت


عبور سبز

 

چراغ سبز است.

وسوسه عبور رهایم نمی کند.

نیم خیز مانده ام،

نگاهم به چراغ،

هنوز سبز است!.

عبور، نباید

ماندن را باید !!

می دانم...

خوب می دانم

چراغ های سبز دیگری در حاشیه خیابان خواهم دید:

که تماشا می طلبند..!

همان ها که زیر آفتاب، سایه روشنی دارند

همان ها که در کنار خیابان روییده اند (درختان حاشیه خیابان)

- درخت، درخت است

حتی اگر حریر سیاهی از دوده های چهار راه

بر تن داشته باشند -

من اینجا هستم

پشت چراغ سبز...

راست گفتی:

"گاهی آغازی وجود ندارد"

پایان خود آغازی است؛

به ماندن

یا شاید عبور.!.


 

نوشته شده توسط صبا(گلي) در ساعت موضوع | لینک ثابت